خیلی خوبه که بعضی وقتا یه رهگذری پیدا بشه و یه تلنگری به آدم بزنه که: "بی مزه ترین و بی مفهوم ترین وبلاگ رو دارید. لطفا برای یکبار هم که شده این سوال رو از خودتون بپرسید که هدف از نوشتن و تلف کردن وقت و منابع خود و دیگران (اگر دیگرانی باشد) چیست؟" خوب همیشه آدم شانس نمیاره که اینجوری بهش تذکر بدن .معمولا آدما می رن به خواب غفلت و وقتی به خودشون میان که دیگه کار از کار گذشته . روزگار خیلی بی رحم تر از این رهگذر ماست که با دو تا متلک بسنده کنه . وقتی که ری را حرف رهگذر روتایید می کنه و می خواد جواب اونو بدیم یعنی وضع خیلی خرابه و باید کاسه کوزمونو جمع کنیم بریم چون حرف ، حرف حسابه و جوابی نداره . البته نمی دونم الان وقتی برای جبران هست یا نه ولی یکبار دیگه امتحان می کنم و سعی می کنم که تا اونجا که میتونم جبران مافات کنم . امیدوارم اگه اینبار رهگذری از اینجا گذشت حس نکنه که بیراهه اومده و وقتتش تلف شده...
فکر نمی کردم که بعداز مرگ پدرم هیچ حادثه ای بتونه اشکمو در بیاره ولی وقتی کسی رو از دست میدی که بدون اینکه ذره ای ریا توش باشه بهت محبت داره و با حرفاش و نگاهاش بهت شخصیت میده و با تعریفایی که به دیگران کرده و (تازه بعداز مرگش من متوجه شدم) تو رو شرمنده می کنه دیگه اشکها برای سرازیر شدن از تو اجازه نمیخوان و حسرت لحظه ای رو بدلت میذارن کاش اونموقع که میخواست با من حرف بزنه خوب شدنش رو شرط نمی کرد ،کاش حرف چشماشو می فهمیدم...
تو مجلس ختم خیلی آدما اومده بودن خیلی ها برای اینکه دلشون سوخته بود ، بعضیا برای احترام به باز مانده ها و یه عده آدم فرصت طلب که دنبال آب گل آلود می گردن که ازش ماهی بگیرن ، از اون گدای گوژ پشتی که جلوی چشم خودم بیست سی هزار تومن کاسب شد تا اونایی که تاج گل های چند صد هزار تومنی سفارش داده بودن و اون کسایی که سعی می کردن از میون این آه و ناله برای خودشون کاسبی بتراشن . البته به نظر من هر کس نون نیتشو میخوره و نباید همه رو با یک چوب زد ولی این برام سواله که اگه فلانی مدیر نبود بازم این همه طفیلی و غفیلی میومدن ؟
و در آخر چند جمله از کتاب ماسه و مه جبران خلیل جبران : - چون شما زنده ام ، در بر شما ایستاده ام . دیدگان خود را ببندید و پیرامون را بنگرید مرا در برابر خویش خواهید دید . - به یاد آوردن گونه ای دیدار است . - شاید مراسم تدفین در میان انسانها جشن ازدواجی میان فرشتگان باشد - به زندگی گفتم میخواهم صدای مرگ را بشنوم و زندگی صدایش را بلندتر کرد و گفت صدایش را می شنوی
z
من فقط میتونم بگم تسلیت.... واقعا متاسفم اما حیف که ما آدما تا زنده ایم قدر هم رو نمیدونیم.
بی نام
سهشنبه 19 اسفندماه سال 1382 ساعت 09:52 ق.ظ
بهتون تسلیت میگم.میدونم بزرگتر ها رو تا وقتی هستند قدرشون رو نمی دونیم ولی بعد برای پشیمانی دیر است. خوبه که به فکر افتادید ومی خواهید جبران کنید حتما موفق میشید.
سلام و بابت ازدست دادن عزیزتون متاسفم...غم آخرتون باشه...منتها من یه روز کامنتامو بررسی میکردم دیدم یکی نوشته از دالتونها تقلب کردی..من هم گشتم شما رو ژیدا کردم...ولی جالبه من قبلا ۲ تا بلاگ دیگه هم داشتم ...www.webaks.blogspot .com و تا حالا به این مورد بر نخوردم...فک کنم اون خواننده شما اینجا که سر بزنه ...و این متنو ببینه ...بره آرشیو ما رو نگاه کنه ببینه که ما از زمان شاه..!:)...اینجوری بودیم و تقلب مقلب حالیمون نیس به مولا....عذت زیاد....ع
تا اينجا اومدم خسته شدم الان هم شبه ميرم بخوابم.
من فقط میتونم بگم تسلیت.... واقعا متاسفم اما حیف که ما آدما تا زنده ایم قدر هم رو نمیدونیم.
بهتون تسلیت میگم.میدونم بزرگتر ها رو تا وقتی هستند قدرشون رو نمی دونیم ولی بعد برای پشیمانی دیر است.
خوبه که به فکر افتادید ومی خواهید جبران کنید حتما موفق میشید.
سخته بیشتر از اونکه فکرش رو می کنی
همیشه همه می گن پدر رو که از دست میدی پشتت خالی می شه اما کمتر کسی می فهمه که وقتی مادر رفت زیر پات خالی می شه.
آخ آخ آخ ....دستا بالا....
شما دستگیر هستید..زود زود
سلام و بابت ازدست دادن عزیزتون متاسفم...غم آخرتون باشه...منتها من یه روز کامنتامو بررسی میکردم دیدم یکی نوشته از دالتونها تقلب کردی..من هم گشتم شما رو ژیدا کردم...ولی جالبه من قبلا ۲ تا بلاگ دیگه هم داشتم ...www.webaks.blogspot .com و تا حالا به این مورد بر نخوردم...فک کنم اون خواننده شما اینجا که سر بزنه ...و این متنو ببینه ...بره آرشیو ما رو نگاه کنه ببینه که ما از زمان شاه..!:)...اینجوری بودیم و تقلب مقلب حالیمون نیس به مولا....عذت زیاد....ع
منم تسلیت می گم به نوبه خودم انشالله غم آخرتون باشه و دیگه هیچ کس و هیچ چیز نتونه اشک رو به چشمای شما بیاره
متاسفم...
سلام دالتون ها
شماها چرا بعد از آپدیت پینگ نمی کنین؟:)
"همه کارهای جهان را در است
مگر مرگ کان از در دیگر است"