...

...

نان یا وجدان

  اگه شما بدونید توی جایی که کار می کنید قراردادهایی بسته می شه که نه تنها به صلاح مملکت نیست بلکه ممکنه باعث بروز فاجعه در جامعه بشه وسعی و تلاشتون برای جلوگیری از امضای این قراردادها به جایی نرسه چیکار می کنید؟ استعفا می دید؟جزیی از سیستم می شید؟ یا به عنوان یک ناراضی به کار خودتون ادامه می دید؟
   راستش وقتی با عقلای قوم مشورت کردم گفتند وظیفه تو فقط تذکر دادن به رییست بوده که دادی و دیکه مسوولیتی متوجه تو نیست و اگه بخوای راههای دیگه رو امتحان کنی فقط نون خودتو آجر کردی و هیچ چیزی تغییر نمی کنه. ولی اینقدر وجدان درد دارم که دیگه دستم به کار نمی ره و همین باعث شده یه چیزی هم بدهکار بشم و با انگ تنبلی حقوقمم کسر کردن تا دیگه زبون درازی و سرکشی نکنم.
  راستی باید چیکار کنم؟؟؟

حس خوب با تو بودن


حس خوب با تو بودن دیگه با من آشنا نیست
شعر خوب از تو گفتن دیگه سوغاتی من نیست
من همونم که یه روزی واسه چشمات خونه ساختم
واسه بوسیدن دستات همه زندگیمو باختم
توی رودخونه قلبت قایق من رفتنی بود
من از اول می دونستم قایقم شکستنی بود

عمر گران می گذرد

چندین سال پیش در چنین روز و همچین ساعتایی یه بچه به دنیا اومد که شاید خودشم نمی خواست به دنیا بیاد. اسمش و رسمش مهم نیست و مهم نیست که از چه خانواده ای و از چه طایفه ای بوده چون اونا هم آدمایی معمولی بودن مثل همه آدما. مهم اینه که بعد از این همه سال نشسته اینجا جلوی کامپیوتر و برای خودش گذشته رو مرور می کنه :سالهای خوب، سالهای بد. خاطرات خوب ، خاطرات بد. آدمای خوب آدمای بد. پدرش، مادرش، خانوادش، دوستاش، معلماش و خلاصه همه آدمایی رو که تو این سالها شناخته و باهاشون زندگی کرده. اونایی که بهش خوبی کردن، اونایی که بهشون بدی کرده. موفقیتاش و شکستاش غرور هاش و تحقیراش همه و همه دارن مثه فیلمای شهر فرنگ از جلوی چشمش رژه می رن و اون داره فکر می کنه که چه جوری می شه ضعفهاشو بپوشونه٬ چه جوری اونایی رو که ازش دلخورن دلشونو بدست بیاره٬ چه جوری فکرای بزرگی که تو سرشه پیاده کنه، چه جوری می شه سال دیگه روز تولدش اینقد دلش نگیره و غمگین نشه، چی کار کنه که اونایی رو که دوس داره دوسش داشته باشن، چیکار کنه که بتونه همه مردم  و زندگی رو دوس داشته باشه. شاید باید تغییر کرد، شاید باید توقعات رو کم کرد، شاید اون چیزایی که می خوای نکاشتی که بخوای دروشون کنی، شاید هنوز وقتش نشده، شاید شاید شاید ... عمر چه زود می گذره و این شاید ها هم مسکن نیست. باید رفت.
 
   تولدم مبارک